خیلی چیزا دست به دست هم میدن تا آدم دیگه رمقی برای نوشتن نداشته باشه مخصوصا از آخرین پست من تا حالا
ولی حرفای احمد قابل قبل عمل جراحی و اینکه میگفت نوشته های ما دلگرمی بوده براشون باعث شد و انگیزه شد که برگردم بنویسم
از اینکه زندگی برای من به نظر من چطور هست
من کار به بقیه ندارم نمیدونم تو ذهن عرزشی (ارزشی) ها چی میگذره نمیخوام هم بدونم همینطور که خودم نمیرم زیر وبلاگشون پیام بگذارم دوست هم ندارم اونا بیان اینجا بی ادبی بکنن و بخوان بهم گیر بدن اصلا هم فکر نمیکنن عرضشو داشته باشن !
چون من اینجا برای عوض کردن ذهنیت کسی نخواهم نوشت بلکه حرفای روزانه دلی رو مینویسم که منتظر یه بارونه وسط این خشکسالی بی سر ته
سال دیگه وضعیت کشاورزی ایران بدتر از قبل میشه و متاسفانه قرار نیست این مسائل با سخنرانی و همایش بیداری و خواب آلودگی و این حرفا حل بشه
مشکل بی برنامگی تنبلی پاچه خواری بی نظمی بد قولی بی مسئولیتی پارتی بازی هست کار به ریشه های معنوی اعتقادیش هم ندارم چیزی که از این بر میاد مشکلات اقتصادی هست
ما چطور میتونیم با وجود این تنبلی مفرطی که کشورمون رو گرفته ادعای پیشرفت بکنیم ؟ وعده الهی این هست که کسی با شب روز کردن و حرف زدن پوستر چاپ کردن به جای برسه ؟
چیزی که اینجا دلگرمی هست همینه که اینا وعده الهی نیست
وعده الهی به تغییر وضعیت قوم بعد از تغییر شخص هاشون هست به خونگرمی های که رفته رفته در اثر نگاه سرد نظاره کنندگان اعدام از بین میره
بجای جشن عاطفه ها و بجای مهرگان حالا باید در شهری زندگی کنیم که خورشیدش اولین بار بر چوبه دار میتابه
یعنی این چیزی که باید تغییر بکنه ! از هر شکل هم در اصل عمل قتل و هم در توجیهاتی که بر انتقامگیری خونین میشه
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 11:26  توسط احمد
|
نمیدونم این دستانک چقدر تکراری هست ولی برای من خیلی نو هست نو هست چون همیشه اطرافم آدمای رو حس میکنم که ارزششون رو از دست نمیدن و 3 سالی هست که اینترنت باعث شده دوست های بی نظیری داشته باشم که دوست دارم این مطلب رو بهشون تقدیم کنم واسه خستگی های کنکور که خودم تجربه کردم میدونم چقدر مزخرف هستیک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن 100 دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این 100 دلار را می خواهد؟ ... دست ها بالا رفت.او گفت:من این 100 دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم. او اسکناسها را مچاله کرد و.........او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت: مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟ بازهم دستها بالا بودند سپس گفت: هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید چون ارزشش کم نشد و هنوز هم 100 دلار می ارزید. اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم. و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیدپ . ن . خیلی غیر قابل تحمل هست اینه که بلاگفا قالب وبلاگ منو عوض میکنه نمیدونم چی دیده هی گیر داده به قالب وبلاگم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 5:35  توسط احمد
|
خوشحالم از اینکه اینجا اسلحه آزاد نیست چون بجای کلاس مدیتیشن تا دلم بخواهد کلاس عزا و غصه و کینه توزی فروان هست . همین بغل خانه مان یک مجلس روضه گذاشتن آنقدر به عمر فحش دادن و کینه انبار کردن و گریه کردن که باز خوشحالم که اینجا اسلحه آزاد نیست و گرنه صد البته یکی از این دو سه هزار نفر که فحش از عمر شنیدن ممکن بود شخصی دیگر را به عنوان عمر زمان به گلوله ببندد .
سرآغاز دعوا نام تن است منظورم از دعوا
اعمال قدرت برای رسیدن به اهداف هست بدون تفکر و تحلیل با در نظر گرفتن یک قاعده و اسلوب
این دعواهای ریشه در در تاریخ بشریت دارد . زمانی که ما در طبیعت زندگی میکردیم و هیچ یک از امکانات فعلی را نداشتیم . نه حیوانات اهلی شده و نه برق
اما این احساس عقب افتاده هنوز هم هست در بین کسانی یا گروهی که همیشه در حال دعوا هستند . و این در نظرشان دعوا فقط با یک دعوای بزرگ یا تسلیم یا حذف مخالفین پایان میپذیرد . پذیرش مخالفین به عنوان یک واقعیت معنی ندارد .
احساس های عقب افتاده مانند ابزار های عقب افتاده خطرناک هستند مثل هواپیما کشتی قطار جاده
این احساسات برای امروز نیستن در امروز متناقض و برعکس هدفشان رفتار میکنند اگر زمانی عامل امتداد نسل بشر شدند امروز میتوانند مانع پیشرفت بشوند
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:21  توسط احمد
|
از دیدگاه من زن ملک کسی نیست که در انحصار کسی باشه و بنابرین قابل توجیه نیست مردا ناراحت باشند چون به محدوده انحصاری و در واقع به قلمرو حرم سراشون دستبرد زده شده و نیم نگاهی از جهت لذت بردن رخ داده و این ناراحتی از نظر من خوب نیست و به اندازه خود چشم چرونی زشت هست
اما از این دید که زن هم مثل یک کالا و نه به عنوان یک انسان بلکه مثل یک اسباب تفریح بهش برخورد بشه اونم توسط برخی پسرها خون من به چوش میاد
خیلی عصبی میشم وقتی میبینم دوتا پسر درمورد میزان چشم چرونی هاشون حرف میزنن و میخوام بگم دخترها هم مثل ما پسرها آدم هستند هرچقدر هم تفاوت داشته باشه کلای تفریحی ما نیستن و باید مورد احترام ما قرار بگیرند
و ساده ترین احترام اینه که اونا رو به عنوان انسان و هم نوع خودمون قبول کنیم
نه اینکه ملک خودمون و در انحصار خودمون بدونیم
نه اسباب بازی عمومی برای تفریح
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:55  توسط احمد
|
- آیا میشود یک آینه خودش را بازتاب کند ؟! یا اینکه یک لب خودش را ببوسد یا اینکه دندانی خودش را بجود ؟!
نه پس چگونه انتظار دارم خودم خودم را بشناسم فکرم فکرم را بشناسد . وقتی به خودم می اندیشم به جسمی می اندیشم که دارد به خودش می اندیشد و وقتی به خود ان جسم می اندیشم به جسمی می اندیشم که دارد به خودش می اندیشد که میخواهد به خود آن جسم فکر کند و این روند ادامه دارد . مثل انعکاس دو آینه موازی . که هرگز خودشان را نشان نمیدهند !
عاشقی
در خانه معشوق را بزد.معشوق پرسید کیستی؟ گفت منم عاشق تو.معشوق گفت برو
که عاشق نه ای.سالی چند بگذشت دیگر بار عاشق آمد و در خانه معشوق بکوفت .
معشوق گفت:که ای؟ عاشق گفت:تویی .معشوق جواب داد:اکنون در آی که درست آمده
ای.
حکایتی از مولانا
- انسان ممکن است از متن ترس ها توهمات و آشفتگی های درون خویش خدایی را متصور شود;ولی چنین خدایی غیر از آن یگانه بی نشان است
که برون از هرگونه وهم واندیشه است.ذهنی که اسیر تعصب و پیش داوری است
نمی تواند در کیفیت شناخت((حقیقت))باشد.ذهنی که دانستگی را وسیله ی رهایی
از دانستگی قرار می دهد هرگز از حیله ی دانسته های خود رها نخواهد شد هرگز
از محدوده ی آن دانسته ها فراتر نخواهد رفت. ذهنی که اسیر دانستگی است و
دانستگی را به عنوان ابزار آزادی به کار می گیرد به آزادی دست نخواهد یافت.
کریشنا مورتی
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو کیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سر گشته روی گردابم
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه
تو دوردست امیدی و پای من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه آرزوی محالی است زیست با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 2:30  توسط احمد
|