
وقت نوشتن پست قبلی واقعا مخم هنگ کرده بود
و
به این فکر میکردم
که کاش بنی آدم اعضایی یک دیگرست
که در آفرینش ز یک گوهرست رو
خیلی ها میفهمیدن
دایی
استاد
و کاش دست روزگار باعث نمیشد اونای که میفهمند
پیشم نباشند
مثل
دوست گلم
صبح امروز آرزوی دومم براورده شد
من از دوستم چون کنکور داره توقع ندارم که بخواد بهم کمک کنه آروم باشم
چون هم مشکل منه باید قوی بشم و خودم حلش کنم
و هم شاید دوستم دوست نداشته باشه اینکارو بکنه !
ولی میخوام به دایی و استاد بگم
تو دانشگاه به شما چه مزخرفاتی درس دادن که باعث شده فکر کنید نباید کسی رو شاد کنید یا آرومش کنید و یا بدون در نظر گرفتن شخص مخاطبتون باهاش حرف بزنید چی و چطوری درس دادن کاش همون اخلاق دهاتی بابابزرگ استاد رو داشتید یا بابابزرگ خودم بازم اون به خودش اجازه نمیداد کسی رو اذیت کنه و مردم و دوست داشت نه اینکه مثل شما با زمین و آسمون ور بره که نمیدونم اصول چه کفتی رعایت بشه
خوبه بچسبید به اون اصول بی انصافها
امیدوارم بتونید بفهمید تا ۲ شب گریه کردن یعنی چی ؟!
پسر دای جمالم ازم خواست بهش کمک کنم صدای آمریکا و پی ام سی رو ببینه با ماهواره ۰ و منم ماهواره رو براش تنظیم کنم
تعارف برای اینکه ثابت کنم بی شعور نیستم حدالقل به خودم اینو بفهمونم اینکارو کردم براش بدون اینکه خودم ماهواره داشته باشم یا باهاش زیاد کار کرده باشم سخت هم نیست !
و بعد چند ساعت دایی زنگید هرچی دوست داشت بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی بهم گفت این درگیری با خودشو نشون میده به نظرم که قدر منو نمیدونه
منم نمیدونم مغز خر خورده بودم که به استاد گفتم و ازش خواستم کمکم کنه چون واقعا مغزم درگیر بود و نتونستم درس بخوانم
ایشون هم جانانه فرمودند که مشکل خودته خودت حلش کن
و نامزدشون هم فرمودند که استاد میگه یعنی تو میتونی نیاز به دلداری ما نداری
احتمالا اونا هم نمیدونن که از سال ۶۹ تا حالا ۳۰ سال نشده که اینقدر خوش برخورد بودن !!!
نمی بخشمشون نمیتونم بخشمشون من اینقدر وقت براشون گذاشتم وقتی سختی داشتن خواستم کمکشون کنم و اونا و داییم
نمی بخشمشون
نمی تونم
به نظر شما دایی و استاد و نامزدش درست میگن و حق با اوناست ؟
۵ بار تو عمرم اینقدر مرگم بوده و هیچ وقت هم کسی نبوده که بتونه کمکم کنه همیشه یه نفر تو جهان بوده که فکر میکرده من خیلی باهوشم الان هم یکی هست البته به جز خدا اما این یکی ها تعویض شدن کاش همشون باهم بودن
مامان بزرگم که همون مامان بابام میشده
معلم دوم دبیرستان
استاد حیدری - تو آخوندی بود-
فریبا
معلم زیست
دکتر دیونه خونه
یه وبلاگ نویس !!!
و حالا هم که هر کسی رو میبینم دوست داره هم بهم بگی هیچی نیستم و هم بگه احمقم حدالقل به جز اون وبلاگ نویس کسی رو نمیشناسم که بخواد بگه من باهوشم ! اینا برام مهم نیست همینجوری نوشتم و روحیه بده بهم
امروز میخواستم واسه یکی تولد بگیرم
و حالا
۱۸ تا شمع اتاقمو + نور مانتور روشن کردن
اونی که واسش تولد گرفتم الان ۲ ساله فوت کرده
یه نفر میگفت که مرگ نزدیکان به نظر خیلی سخته ولی وقتی بهش رسیدی قابل تحمل هست
به نظر من خیلی هولناک تر از چیزی هست که فکر میکردم
اما اینم مهم نیست
خیر سرم باید روشنی آب رو ببینم فقط حتی اگه خانه اش خار باشه
اینکه خیلی خیلی دلم گرفته
نمیدونم چرا
از دست یه نفر هم خیلی بغض دارم یکی که خیلی دوستش دارم اما نمیتونم بهش بگم ناراحتم کرده کاش میشد میگفتم حدالقل اسباب خنده فراهم کرده بودم براش میدونم تقصیر خودمه میدونم و اما نوشتم اینجا
مثل روز بعد عملم
در سبک ساری دفتر "شب نوشتم"
روزها شکل میگیرد نامه ای بی مقصد
قطر های واژه .خانه ای میسازند
پر از احساس سخت آتش
و هر شب ندیم فانوس مرگ بار احساسم میشوند
در تاراج گرگ های بی عاطفه
میگویم از عاشقانه های که نا امیدم میکند
آری ...
فهمش سنگین است
و زمزمه ی من ساده :
راه تو طولانی بود
جاده ات چرا از روی پیشانی ی من میگذر هر طلوع ماه
و کاوه ای تنها شدم که با خود دیوانه وار می جنگد در سکوت خورشید ها
من از من از ترس و همه چیز میگریم
و تو چه چگونه ناجوانمرد هبوط کردی بر این همه چیز و ترس و من
پیش از انکه بگویم خواهم مرد
مینویسم
نمی بخشمت ای سخت سر بی باک
روی شانه های زخمی فردا تکانی بود انگار
از جنس آواز نامه آمده بود
از دیروز
برای برگهای آتش گرفته
برگی تازه
نامه ای بود
یاوری آمده بود
تا باز برویند
شاخه های خاموش
میله های بیدار
تا بازها بپروازد
از دیروز یاوری می آید
خسته
غمگین
قدیمی
از نگاه شعله های غران . نحیف مجروح تر از حبس بود
کاغذی معصوم و تاریک
تا خورده و تمیز
خدا روی پاکت نوشته بود
فردا را بنویس
پ.ن. حالم خوبه و شادم
به نظر شما این عکسا و پوسترا که معلوم نیست کی میزنه شباهت زیادی به مجسمه های دیکتاتور ها نداره ؟
پ.ن. حالم که خیلی خیلی خوبه و توپه فقط دیشب از تنهای و سکوت دلم گرفته بود حالا بازم سکوت هست اما برنامه دارم درسامو میخوانم و لغت حفظ میکنم حیلی هم خوش میگذره آخه دوستام و خدا همیشه تو یادم هستن ![]()
دارم واسه کنکور آماده میشم و اینکه کلاس زبان میرم و اینا
دیگه ببخشید
خدانگهدارتون تا بعد با فعالیت بهتر تر ه![]()
![]()
به قول مامانم
یاعلی
خدانگهدار
پ.ن. احمد آقا فرمودند :سلام. هر دو سه روزي يه بار اونم نيم ساعت لطمه اي به كنكور نميزنه. ما كماكان منتظر پيامهاي بازرگاني شما هستيم. همينك نيازمند ياري سبزتان هستيم
چشم اونو که حتما منم سه چهار هفته دیگه خواهم آنلاینید مجدداً چون دارم اینترنت ماهواری رو راه میندازم اما فعلا همون هر دو سه روزی یه بار اونم نیم ساعت...
راستی بیشتر به خاطر دوستام که کنکور فوق دارن میخوام کمتر بیام نت که نخوام براشون بنویسم مزاحم بشم و وقتی میام ببینم اومدن یانه ولی خوب در اولین فرصت یعنی چند هفته دیگه بیشتر میام نت چون بسیح و سپاه با ماموریتشون باعث شدن دوباره من از مامان بابام دلخور بشم و اونا نباشن و تنها بشم و از این حرفا خیلی میخوام بیام نت
ولی
شاد زی
فرصت چمدانش را خیلی زود می بندد و می رود بی جهت نیست
تابستان در تب می سوزد
پاییز خانه بدوش می شود
زمستان مویش سپید می شود
اما بهار سرزنده و شاداب جوانی می کند
بیایید بهاری باشیم و قدر ثانیه هایی که هدیه خداوند به ماست را بیشتر بدانیم.
از این رو که من اصلا دوست ندارم میرحسین موسوی حتی کاندید بشه و از این رو که روم نمیشه بگم درموردش و اینا
و از اون رو که اگه کروبی کاندید بشه خیلی هم خنده داره با این آزادگی که این مرد بابادکی داره
و از این طرف که محمد رضا خاتمی و تاجیک بعید هست که صلاحیت داشته باشند آقا را ملاقات کند چه رسد به رئیس جمهور شدن پس مردی با عبای شکلاتی رو پیوند کنیم و همین اون نوشته های بالای پست هم کد لوگو آقای خاتمی عزیز هست که اگه خواستید در تنظیمات وبلاگتون قرار بدید !!!
پ.ن.
با وجودی اینکه امیدوارم اگه قراره جای انتخابات دوباره انتصابات شروع بشه اصلا همین انتصابات هم در کار نباشه و اعتصابات اخیر اتصالات عصبی ما رو درست حسابی تعمیر کنه
روز سهشنبه حدود 3 هزار بازاری اصفهانی در مقابل استانداری اصفهان تجمع كردند. این گروه پس از مدت كوتاهی كانون تجمع خود را به سازمان امور مالیاتی استان و پس از آن بازار انتقال دادند. در ادامه، این اعتصاب به شهرهای دیگر گسترش یافت و طبق گزارشات، بازار شهرهای مشهد، تبریز، شیراز و تهران به آنان پیوستند و کرکره های خود را پایین کشیدند.
همزمان، اصناف دیگر نیز اعلام کرده اند که در صورت بی توجهی دولت به خواسته اعتصابیون آنان نیز اقدام به تعطیلی و پیوستن به صف اعتصاب خواهند کرد. خبر گسترش اعتصاب به اصناف دیگر، عوامل دولتی را که تا کنون سعی در فرافکنی می کردند هراسان کرده است.
در همین رابطه محمد آزاد، ریيس دوره دوم شورای اصناف کشور به خبرنگاران می گوید: "ما به دنبال آن هستيم تا اين قانون يک سال به تعويق بيفتد. براي اين کار در حال مذاکره با سازمان امور مالياتی هستيم" و در ادامه می افزاید: "اعتراض در برخی شهرها کمکم جنبه سياسی پيدا ميکند که اين موضوع نگرانکننده است."
پ.ن.۲. منظورم از اینکه خاتمی رو انتخاب کردم چون کس دیگه ای نیست از لایق نبودن ایشون اصلا نیست فقط خواستم بگم دوست داشتم خاتمی رئیس حزب باشه و افکارشو راحت تر پیاده کنه همین!
همین میخواستم یه عکس از این موج ها بگذارم همین ...

کم حرف بودم کم حرف تر هم شدم از وقتی که گفته شد انتقاد از رهبری ۲ سال زندانی داره (البته به خودم)الان بیشتر پی کار خودم هستم کلاس زبان و کنکور های آزمایشی ورزشگاه و کتاب خونه ...
ساعت خوابم هم تازه تنظیم کردم الان شبا ۱۱ نیم خوابم و صبحا هم ۶ بیدار میشم
دو روز پیش جشن تولد کاکا(محمد صالح) بود حالا شده یه سالش تازه خیلی بانمک و نازه الهی عمو قربونش بره
آهان یه اتفاق جالب دیروز استاد یه دیونه سوار ماشین کرده بود بره بگردوندش باهاش حرف بزنه خوب بشه گفتم مگه میشه این اصلا خاموش میزنه تا حرف میزنی خودشو میزنه !! استاد گفت هر آدمی یه مغز مجهول داره و من باید بفهمم میشه یا نه . تلاش میکنم که بشه . امشب زنگید گفت دیگه خودشو نمیزنه اینقدر رو همون ریپل مارک ها راه رفته که خسته شده اون یارو دیونه دوست داشته رو موج های کویر راه بره راه بره و ادامه بده تا جونش در اومده اصلا نمیتونه حرف بزنه
حالا من موندم که به این میشه گفت درمان ؟! استاد میفرماید ایشون چون در کنار درسشون زیست شناسی هم میخوانند بیشتر یک مغز شناس هستند تا روانشناس و میگن همین که مغز به تشنج روانی فرمان نمیده یعنی پیشرفت (!) درست عین پیشرفت های محمود !!!
حالا من شک ندارم اون آقا دیونه از خواب پا شه اول یه مقدار خودشو میزنه بعد هم یه مقدار استاد رو
خسته ام از این کویر
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
قیصر امین پور
( داشتم دنبال عکس ریپل مارک میگشتم این شعر رو از قیصر اتفاقی پیدا کردم)
sara-tanha.blogsky.com آدرس اون وبلاگ بود که این شعر توش بود !!
دلم برای دوستم تنگ شده ابرای دلم مردن و یه قطره شاد سقوط نکرد برای خواهر گلم که کنکور فوق داره کلی دعا میکنم هم میخوام زودتر تموم بشه خوب بشه !!! شما هم براشون دعا کنید !!!
صدف ها بی تو
زندان خوشحالی ها
با تو
گنح خوشبختی من !!!
پ.ن. برای دوستم : تو پارسی بلاگ براتون نوشتم یکمی [چشمک]امیدوارم حالتون خوب باشه خوشحالم میکنید اگه اگه اگه وقت کردید از کاراتون باخبرم کنید !!
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست