
بعد هم که زدم اسم و ایمیلش مال من نبود . . . . دیگه ببخشید
میدونید که وقتی خوشحالم مینویسم برای خودم و اگه یادم باشه معرفتم بکشه خبر میکنم دوستامو یا یه سرکی بهشون میزنم ولی الان ناراحتمو بازم دوست دارم بنویسم اما حوصله ام نمیکشه چیزی بگم ... حرفی بگم ... اصلا بجز خیره شده و تایپ کردن هیچی دیگه به ذهنم نمیرسه الان .. هیچی .. حتی وجود داشتن خودم ..
الان میخوام به همه سر بزنم بگم دلم گرفته
خیلی هم دلم گرفته الان نمیدونم کی دوباره دلم باز میشه ولی الان حالم خوب نیست .. فکر کنم تاشب دوباره خوب بشم
الانم شبه دیونه شدم انگار ![]()
![]()
وای نمیخوام این چه وضعی من دارم دوست ندارم الان سه ساله که کسی که خیلی دوستش داشتمو خیلی میخواستم حتی براش بمیرم فوت کرده نمیخوام به این موضع فوت کردنش فکر کنم ولی گاهی میاد تو ذهنم و دوستدارم وقت ناخوشیم هم بنویسم شاید یکم آروم شدم ..
چه حادثه مسخره ای تصادف .. بعد میگن همه جهان تصادفی .. نمیگن تصادف خیلی خیلی دلخراش من .. تو حالت عادی و بدون نت اصلا نمیتونم راحت درمورد تصادف حرف بزنم و فکر کنم تا آخر عمرم تصادف منو ناراحت کنه ولی اینجا دیگه صدام بغض نداره .. اینجاش تنگه بغض که هیچی نمیونه تو صدای دورگه آدم جز یه خواهش یه آروزو شایدم فریادی که میگه
آخی میخوام گریه کنم ...............................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخوام اینطوری ماست نباشم آخه دارم ماستکی مینویسم انگار [نیشخند] ولی شعرای هی تو ذهنم میاد مینویسم اونا دیگه شل یخمک نیستن
نجوا کنم با خودم
بگم تن تو کو تن صمیمی تو کو ... تنی که جون پناه من نبود ... عطوفت تن صمیمی تو کو .. تنی که تکیه گاه من نبود ... سبد سبد گلای تازه ی تنت
برای باغ دست من نبود
افسانه ظهور دستهای تو
جز قصه شکست من نبود
صندوقچه ی عزیز خاطراتمو
ببین ببین که موریانه خورد
ببین که بی کبوتر صدای تو
گلای رازقیمو باد برد...![]()
فکرای خاطره گونه میاد توذهنم از تصویر پاییز ۸۳ بیمارستان شهداء و پای شکسته من وقتی که فقط یه ماه از تنک شدن ریختن تمام موهام میگذشت و انگار هنوزم میدونم خوب میدونم چطوری میشه تو چند دقیقه یه آدمو شناخت و رسیدن به تلخی یه خاطره هنوزم تو ذهنمه دعوای که با بابام داشتم دعوای که هنوزم چه بخوام چه نخوام یادم میاد و اینکه فهمیدم چقدر راه دارم تا مهربون بودن رو تجربه کنم ... تا.. . . . بهار لعنتی ۸۵ که انگار تموم شد باز قصه تصادفی بودن هیچی شروع میشه و دیگه انگار تموم شد گفتن ظلم نیست .
ولی از نظر من ظالم بودن محضه ... من فیلسوف نیستم که بفهمم این زمان چیه که از ۸۵ تا ۸۸ مثل یه دقیقه هست برام ولی خودمم نمیفهمم ۸۳ اول دبیرستان بودم ۸۴رفتم دوم ۸۵ سوم و ۸۶ پیش دانشگاهی ۸۷ پیش تموم شد و کنکور رد شدم و الان ۸۸ شده به سومی ها میگن کنکوری به منم میگن کنکوری واقعا از ۸۵ تا الان چی عوض شده ؟! جز یه مدرک پیش مسخره ..
آره ظلم محضه که اینهمه مدت رو هیچی فرض کنم سال پیش دانشگهای دوست جدید پیدا کردن خوب شدنم و خلاص شدم از بیماری وای همه اینا اگه نبود از بین بره میشه دوباره برام یه غصه شدید که بنویسم های های دارم براش گریه میکنم ...
به ناراحت بودن به غصه خوردن ادامه بدم نامردی هست برای کسی که ناز بود مهربون بودن رو بهم یاد داد شاد بود مایه ناراحتی باشم گریه کنم ... یعنی زیادی خودمو لوس کنم ... زیاد زر بزنم زیادی اشک بریزیم
رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه![]()
حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه
لحظه ها، ثانیه ها طاقت موندن ندارن
می سوزونن، اما خب فکر سوزوندن ندارن
یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن
تو هوای خونمون عطر آلاله ها بودن
تن من جسم تو یکی نبودن اما یه جون
زیر آفتاب، جدا اما یکی سایه هامون
حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره
تا تمومی وجود منو همراش ببره
می بره هر چی رو که بود و نبود
من می شم شناور مسیر رود
بدرقه کلام تلخ رفتنه
واسه من تجربه ی گسستنه
فقط خودمم نفهمیدم چی نوشتم
... ![]()
کیمیاگر عزیزم کسی بیشتر خاطرات قبل از ۸۵ منو ساخته و بیشتر شخصیتمو اگه مینوشی و میتونی بخونی
امیدوارم که روحت یعنی تو شاد باشی امیدوارم که .. این تلفن های مسخره بازی داداشم بگذاره فکر کنم ... تا حالا که نفهمیدم چی تو کامنتامو این پست نوشتم