امروز روزي هست که ما مسلمانان معتقد هستيم خداوند در پيامي محمد [ص] رو برگزيده براي رسالت ابلاغ وحي در زمين فراخواند
شايد تا حالا فکر نکرده باشيم که براي چي ما برامون اين موضوع اصلا اهميت داره که خوب من سعي ميکنم به طور واضح تري بيان کنم منظورم رو
اول بهتره به نظرم از دانشنامه ويکي پديا کمک بگيرم و درمورد استدلال تعريف ارائه بدم چون بعدا کارش دارم
استدلال، پيچيدهترين عمل ذهن است و آن عبارت است از کشف قضاياي مجهول به وسيلة قضاياي معلوم؛ به عبارت ديگر، تنظيم و تأليف يک سلسله قضايا براي کشف قضيهاي مجهول را حجّت يا استدلال ميگويند. در استدلال، ذهن بين چند قضيه يا حکم، ارتباطي دقيق و منظم برقرار ميسازد تا از پيوند آنها، نتيجه زاده شود و بدين ترتيب نسبتي مشکوک و مبهم به نسبتي يقيني تبديل شود. پس استدلال بر خلاف شهود مستقيم(مانند شهودي که دربارة محسوسات و بديهيات وجود دارد) عملي تدريجي و پيشرونده است.
وقتي ذهن از قضاياي کلّي به نتايج جزئي ميرسد و به عبارت مختصرتر از کلّي به جزئي ميآيد؛ آن را قياس مينامند.
وقتي در مسيري مخالف مسير قياس حرکت ميکند؛ يعني از قضاياي جزئي، به طريق تعميم، به قضيهي کلّي دست مييابد؛ يعني از جزئي به کلّي ميرود؛ آن را استقرا مينامند.
بالاخره وقتي هم حکمي را که دربارة آن چيزي محقّق ميداند، به چيز ديگري، که از جهتي با آن همانند است، سرايت ميدهد؛ و در اين صورت تمثيل ناميده ميشود.
اين تعريف استدلال بود
خوب اين استدلال ممکنه غلط باشه در صورتي که ما رابطه هاي درستي برقرار کنيم و منطقي عمل کنيم استدلال سالمي داريم که اگر پيش فرض هاي ما اشتباه باشن غلط ميشه و بهش ميگن معلطه يعني چيزي که مردم رو به اشتباه ميندازه !
اگر استدلال ما با پيش فرض هاي صحيح پيش بره اما رابطه هاي درستي برقرار نکنيم سفسطه سازي کرديم براي اينکه بفهميم يه استدلال سفسطه داره يا نداره بايد به بينيم تو رابطه هاش کاستي هست يا نيست
اگر کاستي وجود داشت استدلال داراي سفسطه هست . منطق به ما کمک ميکنه که ببينم استدلال ما درست هست يا نه
به غير از فرضهاي غلط که يک استدلال را باطل، ضعيف و يا فاسد ميسازد، کاستيهاي يک استدلال را سفسطه گويند.
سفسطه ها را ميتوان به دو گروه رسمي و غير رسمي دسته بندي کرد:
* سفسطه هاي رسمي آن دسته از سفسطه ها هستند که با نگاه کردن به ساختار منطقي آنها ميتوان آنها را شناخت.
* سفسطه هاي غير رسمي آن دسته از سفسطه هايي هستند که با نگاه کردن به محتويات آنها و نه ساختار آنها، آنها را شناسايي کرد.
يک استدلال اصولا در موقعي منطقي است که سه شرط داشته باشد.
1. از الگوي منطقي يا قياس منطقي درستي پيروي کند
2. فرضهاي درستي داشته باشد
3. فرضها به هم بي ارتباط نباشند
همانطور که گفته شد به قسمتي از استدلالهاي غير منطقي که کاستي اي بجز مورد دوم داشته باشند سفسطه ميگويند. بنابر اين هر حرف غير منطقي اي را نميتوان سفسطه ناميد، بعنوان مثال اگر فرضهاي غلطي در يک استدلال ديده شود نميتوان آنرا سفسطه ناميد اما اگر از الگوي منطقي مشخصي پيروي نکند و يا از الگوي مشخصي از سفسطه هاي رسمي پيروي کند ميتوان آنرا سفسطه ناميد.
سفسطه هاي رسمي همچون الگوهاي منطقي کاملا شناخته شده هستند و آنها را ميتوان تقريباً در هر کتابي که در مورد منطق کلاسيک نوشته شده است پيدا کرد، اين کتابها معمولا بخشي از مطالب خود را به بررسي انواع سفسطه اختصاص ميدهند
اينم تو گوگل پيدا کردم
البته معمولا اگر استدلال غير منطقي باشه ولي سفسطه هم نباشه مغلطه هست ! حالا مثال هاشو بگم
مثلا بگيم !!! اين دوتا علامت تعجب + !!!! اين يکي علامت تعجب ميشه =سه علامت تعجب در حالي که ما 7 تا علامت تعجب ميبينم !
اما اگه بگيم 3+3=10 جمع اشتباهي هست پس سفسطه هست .
الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور
اين قسمتي از آيات قران هست
اين يه استدلال هست که کاملا درست هست يعني باور به خدا آدم ها رو از تاريکي ها به نور خارج ميکنه!
خوب باور به خدا به عنوان بهترين و کاملترين . که هدف هست تنها کافي هست براي زندگي اما اين باور اصولي داره که اگه رعايت نشه ممکنه خدشه دار بشه و بعدش حتي مارو از نور به ظلمات هدايت کنه
خوب نور ظلمات معنيش مطمئنا بر خلاف خيلي ها حرف از عالم و دنيايي متفاوت نيست بلکه نور و ظلمات ابزاري هست براي رفتار ما تو زندگي يعني بهتر زندگي کردن ! خوب معني و مفهوم ساده اي داره نور و تاريکي نقش خيلي خيلي مهمي داره تو زندگي آدم و به همين ميزان باور به خدا هم نقش مهمي داره !
بعد ما که نه اونا وقتي ازشون درمورد چيستي و چرايي يه يکي از مناسک ديني ميپرسي ميگن از راه عقلي نميشه به دليليش رسيد ! مثلا اگه بپرسيم که چرا وقتي يکي داره ميميره بايد بچرخونيمش طرف قبله اين چه ربطي به نور ظلمت داره . خوب کلي
انصافا اصلا اگر مثلا از راه عقلي نشه ثابت کرد که نماز لازمه چه فرقي داره که اصلا کفر وجود داشته باشه .
و ارزش دين در اين حد پايين مياد که از يه ور ميگه از ظلمات خارج ميکنه از اون ور که ميندازه تو ظلمات و سفارش کار بي دليل ميده .
تصور غالب مردم جامعه ما اينه که آدم مثل گوسفند هست و بايد هدايت بشه و دين هم تو مسيري که خدا دوست داره مارو هدايت ميکنه ميبره به مقصد که بسيار تصور مسخره اي هست. خوب واقعا با چنين چرندياتي که معمولا آخوند ها به مردم تحميل کردن کي انتظار داره که اصلا دين ارزش داشته باشه
يعني بايد انتظار داشت که چيزي که آدم رو در حد گوسفند هم نه يه مقلد مثلا يه حيوان مثل ميمون مياره پايين رو مردم دوست بدارن ! و بهش عشق بورزن ! به نظر من اين هيچ فرقي با کفر نداره ! تقريبا بهترين مصداق براي بي ديني همين هست که بگه يکي دين راه روشن هست !
يعني مثلا آدم هم مگس هس که به طرف نور جذب ميشه حالا مگس اگه زشته ميگن پروانه هست ! مثلا !
واقعا که
و تازه جالب اينه که حداقل پشه و يا پروانه اينا زندگي شخصي و داستان زندگي خودشون رو دارن اما دين از نظر اقتدار گريان همين هم نداره يعني ديگه همه چيز مشخص شده
به نوعي سر کاري ! بايد چند روزي زندگي کني از اين مسير هم رد بشه به يه هدفي هم برسي سرکار !
مثلا حالا اون دنيا خدا بهت ميگه چرا نماز نخوندي برو جهنم ! يا به اين يکي ميگه به به نماز خواندي برو تو بهشت ! خرافات يعني همين ! خدا چي کار داره که کسي نماز خوانده يا نخوانده اصلا اين موضوع چه اهميتي براي خدا ميتونه داشته باشه ! بعد تا اينو بگم زرتي ميزنن تو ذوقم که نه خير تو حديث سرت نميشه . خدا به نماز ما بندگان ميباله ! البته نه به اين سادگي ولي رک حرفشون همين هست !
به قول دوستم ميگن هرکه با ما نيست دشمن ماست خدا هم همين ميگه ميگه بنده آن است که نه قهر آرد نه خشم هرچه گويندش به گويد به چشم
البته اين بنده نيست اين تعريف بارزي هست از گوسفند ! اونم نه البته ! براي مثال گفتم !
من اصلا نميخوام مناسک ديني رو بي اهميت جلوه بدم بلکه کلي هم باور دارم که اهميت دارن و مثل فعاليت قلب که مرتب خون رو تو بدن جريان ميده تو جامعه خدا رو نگه ميدارن ! اما اين براي ما خودمون خوبه اين شرط نيست اين الزام و التزام نيستهرچند که مهم هست و کلي فايده داره ولي به هيچ وجه ابدا اصلا در حد هدف نيست !
شرط فقط تلاش براي بهتر بودن و اگر پا داد بهترين بودنه که ميگن تلاش براي تصميم درست گرفتنه
که خدا پرستي همينه يعني تلاش کنيم که مثل خدا بهترين باشيم البته خدا خوب ميدونه که ما انسانيم و رباط نيستيم و خطا هم ميکنيم اصلا نبايد به خاطر خدا از خطا بترسيم ! ترس يه واکنش طبيعي در مقابل خطر هست که خطا ها ممکنه خطر ناک باشن .
حالا اين چه مفهومي القا ميکنه که آزادي و آزادگي هست
و اين مفهوم که نه خدا يه موجود ديو مانند زورگو هست که خوشش اومده شما يه مدت زندگي کني اونطوري که اون دوست داره !
خيلي آدما که معتقد هستن يا نيستن رو ديدم که اينطور تصور دارن از خدا
در حالی که اهمیت وحی از این نظر بارز میشه که وقتی ما میخواهیم تفکر و تدبر کنیم نیاز به اطلاعات صحیح داریم و وحی به ما این اطلاعات رو میده
اطلاعاتی که شاید نشه با آزمایش و تلاش به دست آورد و گسترش داد
وحی فقط یه اطلاعات هست مثل همه اطلاعات دیگه
و از این نظر دین کامل هست که این اطلاعات بنیادی رو کامل ارائه میده
مثلا در جای جای قران میبینم که پایه و اساس و بنده دین پرستش پروردگار هست !
حالا ما چقدر از هدفمون دور شدیم
بهتر سوال بپرسم
آیا تو جامعه ما از فرط بی فرهنگی و بدتر از گوسفند بودن نماد ها و الگو های دینی مثل بسیج و ...
و از فرط فقر اطلاعاتی و گاهی اوقات تامین نشدن نیاز های اولیه ما
جای برای خدا و باور به خدا وجود داره؟
آیا جامعه ای که باور به خدا درش فقط یه چیز تحملی و تحمیلی هست میتونه یه جامعه اسلامی باشه
چرا با حقیقت تلخ نباید روبرو کرد مردم رو
و نباید گفت
چرا باید ساکت بود که تو جامعه ای مخلوط نماد بومی شده شرق زده خریت و گوسفند بودن الگوه تقدس بشه
مگه پیامبر در قبال همین مسائل سکوت کرد !
آن
شب عالم حال و هواي ديگري داشت. ستارهها به سلام رمين پايين آمده بودند.
فرشتگان بر آستانه حرا به انتظار ايستاده بودند تا فرمان سجده بر آدم را
يكبار ديگر لبيك بگويند. در درون غار غوغايي برپا بود.
سروش آسماني ندا در داد: بخوان!
ميگويند حبيب گفت: چه بخوانم؟
پاسخ آمد: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد!
حبيب از ”چه“ خواندن پرسش كرده بود، محبوب به ”چگونه“ خواندن پاسخ گفت! نگفت چه بخوان، گفت چگونه بخوان!
- به نام پروردگاري كه انسان را از خون بسته آفريد!
و
او همچنان به خود ميلرزيد. موجودي آفريده شده از قطرهاي پست و بدبو، كه
به عنايت در مقام گفتگو با محبوب ايستاده است. احساس بندگي، ذلت، نيازمندي
و ناتواني سراپاي وجودش را فرا گرفته بود.
- بخوان كه پروردگارت كريمترين است، پروردگاري كه به قلم تعليم داد و انسان را آنچه نميدانست، آموخت!
احساس آرامش كرد، كرم پروردگار او را تا اوج ملكوت بالا كشيد، قاب قوسين او ادني! شانه به شانه معبود!
- همانا انسان، چون خودكامگي كند و خويش را بينياز انگارد، قطعاً نافرماني ميكند!
و بعد سكوت!
هرچه انتظار كشيد پاسخ ”چه بخوانم“ نيامد، فكر كرد لابد كسي كه ادب چگونه خواندن را فرابگيرد، چه خواندن را خود درخواهد يافت! ديگر پرسش نكرد. ادب ”چگونه خواندن“ را فراگرفته بود، بندگي كردن و از خودكامگي دوري جستن! و ابزار ”چه خواندن“ را به دست آورده بود، علم و قلم!
از
كوه سرازير شد، بنده و آزاد، و با قلمي در دست، تا آدميان را به خوبي امر
كند و از زشتي پرهيز دهد، نيكوييها را بر آنها حلال و ناپاكيها را بر
ايشان حرام گرداند، بارهاي سنگين را، كه دوشهاي آنان را ميآزرد، از
شانههاي ايشان برگيرد، و زنجيرهاي قرون و اعصار را، كه بر دست و پاي
آنها نهاده شده بود، بگشايد!
باشد
كه روزي رسم خودكامگي از زمين برچيده شود، و هيچ بشر آفريده شده از خون
بسته اي خود را شريفتر از ديگران نپندارد، سوداي فخرفروشي و قيموميت بر
ديگران را در سر نپرورد، و بندگان خدا را ذوب در خود نخواهد!
و راه سپردن در مسير آزادي، عدالت و رستگاري رسم جاودان انسانها گردد.