19 سالمه تا اطلاع ثانوی این وبلاگ یک ورش لانه جاسوسی هست یک ور دیگه اش هم هری دوست داشتم مینویسم یک ورش هم هیچی نمی نویسم از جای مطلب قشنگی شعری چیزی کپی میکنم
نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟ کجا باید صدا سر داد؟ در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟ که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد! کجا باید صدا سر داد؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمین کر، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم. به دوشم گر چه بار غم توانفرسات وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست نمیخواهم از این جا دست بردارم! تنم در تارو پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است. دلم با صد هزاران رشته، با این خلق با این مهر، با این ماه با این خاک با این آب... پیوسته است. مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست. جهان بیمار و رنجور است. دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی زجانش بر ندارم ناجوانمردی است. نمیخواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم چه فردائی، چه دنیائی! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است... نمی خواهم بمیرم، ای خدا! ای آسمان! ای شب! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است؟ -فریدون مشیری-
خانه ایمیل RSS