
البته من که هیچ جوری تو کتم نمیرفت که بخوام درمورد آدما نظر بدم به نظرم هر آدمی در نقش خودش یه فرشته هست یه کسی که جدا از شخصیت مستقل خودش رسالت تاثیر گذاشتن مستقیم و غیر مستقیم روی شرایط زندگی "من"رو از جانب خدا گرفته .
آخرش به این هم فکری رسیدیم که گاهی ممکنه شرایط زندگی باعث بشه کسی
وظیفه داشته باشه که برسی کنه چگونه نظر دادن درمورد آدما رو . دوستم که
امیدوارم پزشک شدنش رو ببینم . میگه "نظر دادن درمورد آدما فقط در محدوده
ای هست که مثلا یه دکتر درمورد بیمارش و بیماری بیمارش نظر میده" و من هم
میگم که اینکه این محدود احترام داره و حریم افراد محسوب میشه و حریم
خصوصی اونا رو اگر برای خودشون ارزش و احترام قائلیم اگر برای خدا که خالق
اوناست ارزش و احترام قائلیم باید حفظ کنیم .
ولی این وظیفه برای خود اشخاص هم ممکنه پیش بیاد مثلا وقتی خیلی ناراحت
هستند و این ناراحتی حالت عادی زندگی کردن رو بهم میزنه و اذیتشون میکنه
چند ماه پیش این وظیفه برای من پیش اومد دیگه حریمی هم نبود که از
شکسته شدنش حیا کنم [نیشخند] خودم هستم و تمام وجودم برای خودم و افکار
خودم هست . وظیفه این بود که درمورد خودم نظر بدم.
امروز صبح ناراحت بودم یعنی غصه دار آخه جشن تولد یه دوستم هست ، چند
سال پیش بیمار بودم و اون موقع دوستای که باهام بودن خیلی بهم محبت داشتن
مخصوصا تو درسا بعد من خیلی دوستشون داشتم مخصوصا اون عزیز . ولی اون فوت
کرده و دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم آخی جشن تولد هم دوست داشت منم جشن
تولد دوست دارم . فوت شدن اون دوستم خیلی برام دردناک بود مخصوصا اولا که
اصلا انگار حرف زدن یادم رفته بود .چند ماه پیش به خودم قول داده بودم که
با این مشکل موقتی که نمیتونم با اون عزیز حرف بزنم کنار بیام چیزای که
باعث میشه خیلی ناراحت بشم رو حتی اسمشو [خجالت] کمتر به کار ببرم بعضی
موسیقی ها و فیلم هارو نگاه نکنم البته موقتا و البته چیزای باعث میشن قوی
تر بشم رو مثل حرف زدن با دوستام بیشتر کنم . چند ماه پیش مشکلم کنکور بود
ولی من فقط به خاطر کنکور تصمیم نگرفته بودم . و اینکه خیلی تصمیم برام
خوب بود دیگه ناراحتیم خیلی کمتر شد . امروز ناراحت بودم اما نه مثل قبل
خیلی بیمار گونه و عجیب . آروم بودم و یکم ناراحت که بعد از ظهر همین هم
نبود رفتم خونه یه دوستم بعد درمورد درساش حرف زدیم گفتم که چند روز فکر
کردم آدما باهم متفاوت هستن ولی ممکنه رفتار های دشمن واری داشته باشن .
درمورد همین حرف زدیم و یه کتاب جامعه شناسی بهم داد . البته میگفت در حد
فوق لیسانس هست ولی خوب میخونم شاید فهمیدمش . و درمورد کنکورش یعنی کنکور
آزمایشی. قدم زدم گل خریدم هدیه خریدم دادم به خودم یه روان نویس خوشکل .
و کیک کنار مدرسه رفتم و خونه قبلی و پارک و بیمارستانی که توش بستری بودم
.. و بعد تا الان هم کلی قران خواندم برای شادی روحش ...