باز هم
... نه پدر!خیالت را راحت کنم من از این عاشورا و انقلاب و روضه و سینه و مصیبت و داد و بیداد و گریه و کربلای تو چیزی نفهمیدم ،رها کردم!
ای مادر تو مرا بردی به یک مجمع دینی و تبلیغی و اخلاقی!در آنجا واعظ راجع به "شفاعت" صحبت می کرد،و اثری که شخصیت و انقلاب حسین در سرنوشت بشریت دارد و به عنوان نمونه عینی فرمود :"در این قسمت ماجرای زن بدکاره ای بیان می شود که در خانه همسایه اش روضه خوانی بوده و نذری می پختند و بعلتی او سر از آشپزخانه همسایه در آورده و می بیند آتش زیر اوجاقها کم سو شده و دیگران هم در طبقه ی بالا به حرفهای واعظ که مصیبت نامه ی امام حسین را می خوانده گوش می دهند ، و آن شروع میکند به دمیدن در آتش و بر اثر دود ناشی از آن از چشمانش اشک می آید . اما بعد از مرگ او ،خواب می بینند که با شفاعت امام حسین به بهشت رفته و همان چند قطره آبی که نا خوسته از دیدگانش جاری شده باعث شفاعت از وی گشته"!!
این بود مادر ! که از مذهب تو گریختم . همان شب که مرا به آن مجلس و عظ بردی و واعظت"شفاعت" را تعلیم داد و سرگذشت آن زن بد کاره را برای ما حکایت کرد بر خود لرزیدم !...
همانجا در دل از دین و واعظ تو گریختم .گریزی که همچنان ادامه دارد و همچون اسبی که ناگهان دهنه و افسار پابند را ریخته باشد و رمیده باشد می گریزم و شما هم که در تعقیبم لنگان لنگان می آیید تا به خیال خود مرا دوباره به چنگ آورید و رامم کنید ،ناشیانه دشمانم می دهید و با خشم و هیاهو فریادهای وحشت زا می کشید و گاه که قدم سست می شود و به من نزدیک می شوید ، هنوز به چنگ نیامده شلاق می کشید و می خواهید افسار و دهنه و زین وساق و بندو بار را یکجا!بر من تحمیل کنید و این است که نفرت و باز رم....
قسمتی از سخنرانی شریعتی با عنوان پدر و مادر ما متهمیم!