انسان در اسلام

مبارزات آزادی خواهانه و برابری جویانه ایرانی ها از حدود 15 سال پیش که شروع شده تا امروز  روز به روز بانمک تر میشه از اینکه رفتیم تو خط حمایت از  اصلاح طلبها فراتر کارمون به موسوی رسید امروز هم شده خندیدن به حکومت و کارهاش و ریشش .درمورد خندیدن به حکومت و مسخره کردن با یه روانشناس صحبت کردم و یک جامعه شناسه دیگه هر دو میگفتن  کسی نمیتونه بگه این کار فایده داره و معلوم نیست که تاثیر مثبت داره یا منفی اما همین که فعلا یه عده شاد میشن خوبه دیگه . انگار  چند سالی هست که پشت سر هم سوژه های مسخره بازی برای مبارزات عجیب غیریبمون از راه میرسن این موضوع با ظهور احمدینژاد شروع شد و دلقک بازی های نامبرده باعث شد همه روحیه طنازی بگیرین اینترنت و بلوتوٍث هم به این روحیه کمک کرده تا هر کسی برای جبران کردن شادی که نیست تلاش کنه

و حالا سوژه ولادت مبارک حضرت مقام معظم رهبری که امام جمعه قم به نقل از شوهر سوم زن چهارم پدر اول آقای خامنه ای تعریف میکنه و میگه که ایشون وقتی به دنیا اومدن گفتن "یا علی" و قابله گفته "علی نگهدارت"  بنابرین ما باید بریم پشت رهبر بگم "یا علی" خلاصه 

اینترنت پر از جک مسخره بازی و گیر دادن به این حرفه تو دانشگاه هم هی فیلم این روایت نورانی رو بلوتوث میکردن و هی میخندیدن 

البته این موضوع اینقدر مسخره هست که قرار نیست کسی بخواهد با سوال منطقی اونو به چالش بکشه و کسی هم نمیپرسه مثلا آن حضرت در هنگام تولد چطور گفتن یا علی یا اینکه چرا قابله جا به جا سکته نکرده بمیره یا اینکه اصلا کسی که هنوز دنیا نیومده میگه یا علی چیکار به قابله داره خودش پا میشه میاد بیرون . ولی بعضی ها تحلیل میکردن و میگفتن که اگه دنیا مثل 1000 سال پیش یا اصلا نه 100 سال پیش درپیت بود از الان کتابها درمورد این روایت نوشته شده بود و از فر ایزدی صاحب "یاعلی"  و دلایل علمی و نقلی "یاعلی" گفتن هنگام تولد در حال نوشتن بود . اینو گفتم فقط به خاطر اینکه قصد دارم از این به بعد اینجا بیشتر خاطره نگاری کنم

----

امروز رفتم کتاب خونه برای میان ترم آینده (6 روز دیگه) کتاب گرفتم . کتابدار محترم در حاصل صبحانه خوردن بودن و با دهن پر یه جوری گفتن "خودت برو هرچی میخوای بر دار"  که من حدود 5 ثانیه داشتم فکر میکرد این چه فحشی بود به من داد بعد هم که فهمیدم چی گفته گفتم عجب جای کویتی شده اینجا ...

وقتی داشتم بین اینهمه قفسه و کلی کتاب کتاب مورد نظرمو پیدا میکردم به کتابهای دیگه هم نگاه میکردم به عنوان ها . کتابهای که عموما حتی یک بار هم باز نشده بودن و معلوم بود سفارشی ادارات متملق هست و نویسنده های مزدور و یا آدمهای بی عقل . از نو بودن کتاب و کهنه بودن سال چاپش معلوم بود چقدر دگم و مسخره هست اما متاسفانه چقدر قطور و با کیفیت چاپ بالا . زمانی که ما کتاب کاهی برای دبستان داشتیم کتابهای سنگین رنگین درپیت زیادی نوشته شدن که یا نویسنده خیلی خودسانسور بوده یا خیلی هالو. اینقدر زود قضاوت کردن به خاطر آشنایی دیرینه ای بود که با این قبیل کتابها داشتم و حتی بعضی هاشون رو خوانده بودم . عنوانهای با این تم "علت فروپاشی ....(جای خالی کلمه دلخواه)" یا " .... در قران و تفاوت آن با  .... در غرب " یا اینکه "نقد بر نظریات .... و بیان درست آنها از نظر قران و عترت " یا "نقدی بر کتاب .... " و چندتا کتاب هم با نام های کوتاه تر مثل عبور از بحران نوشته هاشمی یا چیز دیگری نوشته محسن رضایی .

کتابهای تاریخی دینی فرهنگی که با رد نظریات گوناگون غرب و اسکتبار و استثمار حقیقت اسلام را با خواندن روضه های آخوند های دو زاری ثابت کرده بودن به همین سادگی و حتی ساده تر از این .

طبیعی هست که من از به چالش کشیده شدن  ارزشهای غربی و شریقی بسیار استقبال میکنم اما از نوشتن کتاب برای خوش اومدن چندتا روحانی  ناراحت میشم کتابهای که بار علمی نداره و فقط از روی تعصب نوشته شده و جملاتش صرفا تکرار ادعا هست یا اینکه برای گرفتن پول فقط نوشته شدن .

-----

بین ساعات کلاس خالی داشتم با دوستم رفتم سر کلاس انسان در اسلام یکی از بچه ها پرسید چرا نباید نماز رو فارسی بخونیم استاد اینطور استدلال کرد که چون اگر فارسی بخونیم به هیچ وجهه معنی کامل عربیشو نمیرسونه برای گفتن همین چندتا کلمه  اینقدر اسمون به ریسمون بافت و اینقدر حرف زد تا یکم سر درد گرفتم . نمیدونم گفتن چندتا کلمه چقدر سخته که باید اینقدر شاخ برگ براش گذاشت ؟!

تصادف

یک روز که مثل امروز آزمایشگاه داشتیم و من مثل امروز در سایت کامپیوتر دانشگاه بودم رضا یکی از دوستام اومد گفت که بیا یه وبلاگ خبری بزنیم . این انگیزه بود و این انگیزه که دوستان کنکوری من وقت ندارن اخبار رو بررسی کنن و من خیلی خوشحال میشم که خلاصه مهمترین اخبار رو ردیف کنم براشون . چند روز پیش رضا تصادف سختی کرد و مهره های کمرش شکست . اون راننده نبود ولی از همه تو ماشین بیشتر آسیب دید . و چند روز بعد از اون از یزد رفت شاید برای همیشه دیگه اینجا نیاد جای که سالم رفت و با مهره های شکسته برگشت . دعا میکنم نیاز به عمل نداشته باشه هرچه زودتر خوب بشه .

کلاس زبان

نمیدونم چی بگم به  این که من بخوام یه کاری رو انجام بدم و  امروز فردا کنم 

تنبلی یا افسردگی مزمن .... این بدبختی  رو چطوری باید از سر خودم باز کنم .  وقتی فکر میکنم   راههای به ذهنم میرسه مدیریت زمان داشته باشم تمرین کنم هدف گذاری دقیق تری داشته باشم ولی نمیدونم چرا تو همین کارها هم میمونم

کلی وقت بود میخواستم برم آموزشگاه زبان چقدرش رو نمیدونم 4 یا 5 سال یه مدت رفتم بعد ولش کردم الان دوباره رفتم با خودم پیمان میبندم که دست کم انگلیسی رو بیاموزم ولی نمیدونم تموم میکنم یا نه

خیلی بده خیلی بده که تا یه دستور و فرمانی از جای منو مجبور نکنه درسها رو پاس کنم خودم اونا رو پی نمیگیرم

با اینکه دوستشون دارم

اما انگار این فشار همیشگی که تا زور بالای سرم نباشه کاری رو با نظم تموم نمیکنم همیشه هست

به هر شکل من رفتم آموزشگاه زبان انگلیسی و دوست دارم یاد بگیرم مکالمه رو

اینجا مینویسم که به این فکر کنم

سهراب کده ی قلبم پیشکش ابرای خورشیدی چشماته

امروز به یاد وبلاگ پیشینم افتادم

نه وبلاگ پیشین من بلکه اونجایی که توش مینویشتم و سه نویسنده دیگه هم داشت

یه مدت بود که از بس درس خوانده بودم خسته شده بودم و بعد از اینکه خواهر زاده ام هم رفت خونه خودشون دلم هم گرفت

برای همین رفتم تو اون وبلاگ و برای وطنم نوشتم

تقریبا برای انتخابات مجلس هشتم بود تو اون روزها یک روز بود که سی دی هامو برداشتن 45 تا دی وی دی موسیقی که با زحمت فراوان پیدا کرده بودم شاید اگه اون اتفاق نیوفتاده بود الان من یک موزیسین بودم . ولی نشد و من از موسیقی علاقه شخصیم دور افتادم نمیدونستم چی بگم تمرکزم واسه درس خواندن از بین رفته بود

حس بیماری داشتم اومدم تو وبلاگم و تمام ماجرا رو نوشتم بعد برای اینکه چطور از این وضعیت خلاص بشم درخواست کمک کردم و رفتم تو وبلاگهای مختلف گفتم بیان کمکم کنن یه کامنت داشتم که خیلی با احساسات من هماهنگ بود

اون کامنت اولین پیام دوستی بود که ادامه پیدا کرد و اینترنت و کلا زندگی برام جذاب تر شد البته بعد از اون مریض شدم خیلی بد عمل شدم خیلی ناخش بود کنکور قبول نشدم خیلی بد بود یه چند روزی که من تنهایی بدون دوستام نمیتونستم طی کنم دوستام همه کنکور داشتن ولی دوست جدید اون موقع من باعث شد تنها نمونم

این لحظه برام جذاب هست همیشه و فکر میکنم به گذشته به زندگی من تا حالا خوشحالم که گذشت و به خوشحالی رسید و الان امید دارم به آینده 

نه مثل 4 سال پیش که از آینده ترسیده بودم 

بعد از عید تا حالا وبلاگم داشت خاک میخورد و دفن میشد

اومدم یه شعر   تقدیم کنم به دوست عزیزم که

بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم
من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه
اما تشنه ی شنفتن
صدای ترد شکستن
مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
پر رحمت مثل بارون
سکت نجیب چشمات
پر غربت بیابون
واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤیا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن
عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پک
پرده ی پنجره هایی


از ایرج جنتی عطائی /طپش ابی / زنده یاد بابک بیات