امروز به یاد وبلاگ پیشینم افتادم

نه وبلاگ پیشین من بلکه اونجایی که توش مینویشتم و سه نویسنده دیگه هم داشت

یه مدت بود که از بس درس خوانده بودم خسته شده بودم و بعد از اینکه خواهر زاده ام هم رفت خونه خودشون دلم هم گرفت

برای همین رفتم تو اون وبلاگ و برای وطنم نوشتم

تقریبا برای انتخابات مجلس هشتم بود تو اون روزها یک روز بود که سی دی هامو برداشتن 45 تا دی وی دی موسیقی که با زحمت فراوان پیدا کرده بودم شاید اگه اون اتفاق نیوفتاده بود الان من یک موزیسین بودم . ولی نشد و من از موسیقی علاقه شخصیم دور افتادم نمیدونستم چی بگم تمرکزم واسه درس خواندن از بین رفته بود

حس بیماری داشتم اومدم تو وبلاگم و تمام ماجرا رو نوشتم بعد برای اینکه چطور از این وضعیت خلاص بشم درخواست کمک کردم و رفتم تو وبلاگهای مختلف گفتم بیان کمکم کنن یه کامنت داشتم که خیلی با احساسات من هماهنگ بود

اون کامنت اولین پیام دوستی بود که ادامه پیدا کرد و اینترنت و کلا زندگی برام جذاب تر شد البته بعد از اون مریض شدم خیلی بد عمل شدم خیلی ناخش بود کنکور قبول نشدم خیلی بد بود یه چند روزی که من تنهایی بدون دوستام نمیتونستم طی کنم دوستام همه کنکور داشتن ولی دوست جدید اون موقع من باعث شد تنها نمونم

این لحظه برام جذاب هست همیشه و فکر میکنم به گذشته به زندگی من تا حالا خوشحالم که گذشت و به خوشحالی رسید و الان امید دارم به آینده 

نه مثل 4 سال پیش که از آینده ترسیده بودم 

بعد از عید تا حالا وبلاگم داشت خاک میخورد و دفن میشد

اومدم یه شعر   تقدیم کنم به دوست عزیزم که

بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم
من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه
اما تشنه ی شنفتن
صدای ترد شکستن
مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
پر رحمت مثل بارون
سکت نجیب چشمات
پر غربت بیابون
واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤیا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن
عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پک
پرده ی پنجره هایی


از ایرج جنتی عطائی /طپش ابی / زنده یاد بابک بیات