سپندار مزدگان شاد باش

با اینکه هم وطنمون در معرض اعدام هست با اینکه همسرش از شنیدن خبر بد حال شده ... ولی شاد باش روز جشن عشق

چیزی که منو تو این دنیا نگه داشته

امروز تو دانشگاه یه سری رفتار های عجیب دیدم بچه های بودن که ناراحت از عشق های گسسته فحش میدادن به هرچی اسم عشقه ! و روز عشق رو نمیشد تبریک گفت ... بعد دیدم یه کارشناسی از زود ازدواج کردن میگفت و ... من فکر میکنم آخه یه ارتباطی که هیچ وجه قانونی و حقوقی نداشته  افراط و بی فکری درش باعث سرخوردگی یه نفر شده حالا چه برسه به ازدواج که خیلی مهمه ! و عجیبه که توصیه میشه به بی فکری و افراط و احساسی برخورد کردن !

هم کلاسی دبیرستانم میگفت دخترا رو همیشه در نقش مادر های آینده در نظر میگیره و دوست داره دخترا هم اونو در نقش پدرهای آینده در نظر بگیرن

البته نظرش جالب بود ولی به نظرم الان خیلی باید توصیه کرد که ما مردم رو مخصوصا جونا رو در جایگاه یک آدم فرض کنن ! خیلی سخته برای کسی که عشق نداره و محبت نداره ساده هست و خشک بی ذهن ! که وجود ادما رو تحمل کنه چه برسه به اینکه با شادیشون شاد بشه و با غمگینشون همراه ...

سپندار مزدگان شاد باش قلب های کوچک درمانده ما در عصر یخبندان ذهن در میان عربده های حاکمان بی عشقمان !

دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد هر قطره شود
خورشيدي
 باشد كه به صد سوزن نور شب ما را بكند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
از مهرت لبخندي كن
بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خور نيوشيدن تو
ما هسته پنهان تماشاييم
 ز تجلي ابري كن بفرست كه ببارد بر سر ما
 باشد كه به شوري بشكافيم باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم
ما جنگل انبوه دگرگوني
از آتش همرنگي صد اخگر برگير برهم تاب بر هم پيچ
 شلاقي كن و بزن بر تن ما
 باشد كه ز خاكستر ما در ما جنگل يكرنگي بدر آرد سر
چشمان بسپرديم خوابي لانه گرفت
 نم زن بر چهره ما
 باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب از تابش تو و فرو افتد
 بينايي ره گم كرد
 ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد
كهتراود در ما همه تو
ما چنگيم : هر تار از ما دردي سودايي
زخمه كن از آرامش ناميرا ما را بنواز
 باشد كه تهي گرديم آكنده شويم از والا نت خاموشي
آيينه شديم ترسيديم از هر نقش
 خود را در ما بفكن
باشد كه فراگيرد هستي ما را و دگر نقشي ننشيند در ما
هر سو مرز هر سو نام
 رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان
 باشد كه به هم پيوندد همه چيز باشد كه نماند مرز نام
اي دور از دست ! پرتنهايي خسته است
 كه گاه شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش (سهراب)